هوش هیجانی – جامع ترین مقاله برای افزایش هوش هیجانی

1398/02/11 10:18 AM - 8 ماه قبل


  خودشناسی اولین مرحله هوش هیجانی است. خودشناسی به شما یاد می‎دهد چطور عواطف خود را شناسایی کنید و از وجود آن‎ها، چیزی که باعث تحریک آن‎ها می‎شود و تاثیر آن‎ها آگاه باشید.

هوش هیجانی مهارت آگاه بودن از عواطف، کنترل و در نهایت ابراز آن‎ها است. جدیدترین تحقیقات نشان می‎دهد که EQ (هوش هیجانی) از IQ (بهره هوشی) برای موفقیت در محیط کار، زندگی و به طور کلی سلامت بهتر مهم‎تر است. با تسلط روی هوش هیجانی، می‎توانید نه تنها از احساسات خود (و بنابراین محرک‎های آن‎ها)، بلکه عواطف افرادی که اطراف شما قرار دارند (و بنابراین هدایت آن‎ها و به طور کلی بهره‎بری از اطلاعات بیشتری که به دست می‎آورید) آگاهی به دست آورید.

خودشناسی اولین مرحله (از 4 مرحله) بهبود هوش هیجانی‎تان است. این مهارت به شما اجازه می‎دهد در زمان شکل‎گیری عواطف متوجه آن شوید (نه پس از این که اثر مخرب خود را به جا گذاشت). همچنین به شما کمک می‎کند واکنش احساسی در پیش رو را با تعریف و آگاهی از چیزهایی که شما را به سمت این احساسات سوق می‎دهد، پیش‎بینی کنید.

یک احساس چیست؟

درک این که احساس چیست فراتر از هدف این مقاله است، بنابراین اگر از تعریف آن مطمئن نیستید می‎توانید در ویکی‎پدیا جستجو کنید.

حتی اگر مطمئن هستید که با این اصطلاح آشنا هستید، باز هم پیشنهاد می‎کنیم معنای این اصطلاح را جستجو کنید. اغلب افراد خود را تنها به چند احساس سطح بالا محدود می‎کنند و در واقع نمی‎توانند متوجه شوند دقیقا چه احساسی دارند.  

هوش هیجانی چیست؟

هوش هیجانی به طور کلی توانایی شناسایی احساسات نه تنها خودتان بلکه سایرین است.

اگر بخواهیم به طور کلی بگوییم هوش هیجانی 4 زمینه تحقیقاتی مختلف دارد که عبارتند از:

  • درک احساسات خودتان و دقت به آن که خودشناسی نامیده می‎شود.
  • توانایی کنترل احساساتتان که خود کنترلی نامیده می‎شود.
  • درک عواطف دیگری که همدردی نام دارد.
  • توانایی تاثیرگذاری روی احساسات سایرین که مهارت‎های اجتماعی نام دارد.

چطور خودشناسی خود را بهتر کنید؟

شما می‎توانید بخشی از هوش هیجانی خود را که مربوط به خودشناسی می‎شود در طی 10 مرحله بهتر کنید.

1) از ناحیه امن خود بیرون بیایید

تا حالا شنیده‎اید که بیرون از ناحیه امن معجزه رخ می‎دهد؟ همین قضیه در مورد احساسات صدق پیدا می‎‌کند. مردم دوست دارند از احساساتی که باعث ناراحتی آن‎ها می‎شود خودداری کنند. ولی این قضیه یک راه‎ حل طولانی‎ مدت نیست. باید اجازه دهید احساسات بروز پیدا کنند و پیامی را که در خود دارند برسانند.

به جای این که یک احساس را سرکوب کنید، باید خودتان را به سمت آن و برای عبور از آن هدایت کنید. عدم توجه به احساسات باعث می‎شود زمانی که کمترین انتظار را نداریم بروز پیدا کنند.

علاوه بر این باید بگوییم خروج از ناحیه امن آن قدر بد نیست. افرادی که ذهن‎های بزرگی دارند روزانه «کارهایی ناخوشایند» انجام می‎دهند تا مرزهای احساسی خود را توسعه دهند. با تمرین خیلی زود کشف خواهید کرد که چنین کاری آن قدر بد نیست.

2) محرک‎های احساسات خود را شناسایی کنید

محرک یک فرد، یک موقعیت یا یک عارضه است که شما را به سمت احساسی هدایت می‎کند تا یک رفتار خاص از خود نشان دهید. این محرک می‎تواند یک مدیر خودنما باشد که مانند یک خون‎آشام انرژی سایر افراد داخل اتاق را می‎گیرد یا یک محیط کاری شلوغ، به ویژه زمانی که همکاران شما با تلفن صحبت می‎کنند و نمی‎توانید تمرکز کنید. همچنین می‎تواند به عنوان مثال یک مدیر با مهارت فنی بالا باشد که مهارت‎های مدیریت مردمی یا ارتباطی لازم را ندارد.

پاسخ متداول نسبت به این محرک‎ها سرکوبی احساسات است. به ویژه اگر در محیط کار رخ دهد، یعنی جایی که به غلیان و تبلور احساسات به چشم یک عمل زشت یا تابو نگریسته می‎شود. اما حتی اگر احساسات خود را درونتان مخفی کنید، زبان بدن شما داد خواهد زد و یک فرد دقیق‎بین به هر حال متوجه آن خواهد شد.

شناسایی محرک‎های احساسی‎تان منجر به هوش هیجانی بهتر می‎شود، چون به شما اجازه خواهد داد بتوانید نتیجه رفتار و احساس خود را کنترل کنید و می‎تواند مهارت آرامش، کنترل رفتار و حفظ روحیه را به شما دهد. برای انجام این کار باید موارد خاص را پیدا کنید و از آن جا به سایر موارد کلیت ببخشید. اگر بدانید چه چیزی دکمه درون شما را فشار می‎دهد، موقعیت‎ها را می‎توانید مدیریت کنید چون احساساتی که شکل خواهند گرفت شما را غافلگیر نخواهند کرد.

اگر دوست دارید در عمق بیشتری فرو بروید، همچنین می‎توانید سعی کنید تا دلیل محرک را شناسایی کنید. یعنی متوجه شوید دقیقا چرا این افراد یا موقعیت‎ها دکمه درونی شما را فشار می‎دهند. به عنوان مثال، یک محیط پر سر و صدا می‎تواند شما را اذیت کند، چون مهارت‎های مطالعه و نوشتاری شما بیشتر است تا شنیدن و صحبت یا آن مدیر فنی که از او تنفر دارید، ممکن است شما را به یاد مدیری بیندازد که در گذشته داشتید ولی زمانی که متوجه شوید این دو نفر با یکدیگر فرق دارند، می‎توانید با او بهتر کنار بیایید.

3) در مورد احساسات خود قضاوت نکنید

یک احساس یک احساس است، نه بیشتر نه کمتر. اگر سعی کنید احساسات خود را با برچسب‎های «خوب» یا «بد» یا «مثبت» یا «منفی» علامت‎گذاری کنید، توانایی توجه و آگاهی از آن‎ها را از دست خواهید داد. این در ذات انسان است که در مورد چیزهای مختلف قضاوت کند و آن‎ها را در دو دسته بزرگ قرار دهد. ولی چنین کاری با بهره‎وری مغایرت دارد.

احساسات «بد» به صورت خودکار به عنوان چیزی نگریسته می‎شوند که باید به هر بهایی که شده از آن خودداری کنید. شما نمی‎خواهید چنین احساساتی را تجربه کنید و ممکن است حتی بخواهید از دست آن‎ها خلاص شوید. زمانی که یک احساس «بد» دارید احساس شرم می‎کنید (و شرم از طرف دیگر برچسب «منفی» می‎خورد). 

گرچه، احساسات «خوب» به صورت خودکار به عنوان چیزی که مطلوب هستند نگریسته می‎شوند. می‎خواهید آن‎ها را حس کنید و حتی بابت برخورداری از آن‎ها به خودتان پاداش دهید. اما همچنین به آن‎ها اجازه می‎دهید بدون محدودیت جاری باشند و انرژی شما را خالی می‎کنند.

تمامی این احساسات با پیام خاصی که در خود دارند برانگیخته می‎شوند. شما:

  • احساس رضایت می‎کنید چون به موفقیتی رسیده‎اید.
  • احساس غم می‎کنید چون چیزی را از دست دادید.
  • احساس خشم می‎کنید چون واقعیت با انتظارات شما فرق دارد.
  • احساس هیجان می‎کنید چون زمان مسافرت خانوادگی نزدیک شده است.

اگر به خودتان اجازه دهید به یک احساس به همان شکلی که است بنگرید، فرصت دارید آن را درک کنید و متوجه شوید ذهنتان چه چیزی می‎خواهد به شما بگوید. زمانی که به خودتان اجازه دهید در مورد احساسات قضاوت نکنید، آن‎ها در مسیر خود پیش خواهند رفت و ناپدید می‎شوند و شما را کنترل نخواهند کرد.

4) زمانی که روحیه بدی دارید تصمیم نگیرید

تمامی افراد در زندگی با موقعیت‎هایی روبرو می‎شوند که همه چیز در جهت دلخواهشان پیش نمی‎رود. اسم آن را «افسردگی»، «احساس ناامیدی» یا فقط «بدشناسی» بگذارید. در این شرایط احساس می‎کنید که نمی‎توانید هیچ کار درستی انجام دهید و روی افکار شما را یک پرده سیاه می‎پوشاند.

مشکل این جا است زمانی که یک حال بد کنترل مغز شما را در دست می‎گیرد، نمی‎توانید جنبه خوب زندگی را ببینید. ناگهان از جایی که زندگی‎تان قرار دارد بیزار می‎شوید، از جایی که کار می‎کنید متنفر می‎‌شوید، نسبت به همکاران خود احساس خشم می‎کنید. همچنین ممکن است از دست خانواده خود عصبانی شوید یا فقط از دست خودتان ناراضی باشید. در اعماق وجودتان می‎دانید اکثر چیزی که فکر می‎کنید واقعا درست نیست ولی نمی‎توانید از دست این افکار خلاص شوید.

هوش هیجانی از طریق خودشناسی به شما یاد می‎دهد که از وجود یک موقعیت با خبر شوید و آن را بپذیرید. شما باید بپذیرید که در مورد شرایط فعلی کار زیادی نمی‎توانید انجام دهید و اجازه دهید سپری شود.

مهمترین نکته در این جا این است که باید هرگونه تصمیم احتمالی که باعث تغییر در زندگی شود را به تعویق بیاندازید تا از آن شرایط عبور کنید!

5) همچنین زمانی که روحیه خوبی دارید تصمیم نگیرید

همین قضیه در مورد زمانی که در کفه دیگر ترازو قرار دارید صدق پیدا می‎کند. زمانی که واقعا حس شادی و هیجان زیادی دارید، به سادگی ممکن است کاری انجام دهید که باعث پشیمانی‎تان شود. 

اولین چیزی که به ذهن خطور پیدا می‎کند روشی است که فروشندگان ماهر استفاده می‎کنند یعنی فروختن چیزی به شما که به آن نیاز ندارید. آن‎ها تا حدی شور و هیجان شما را بالا می‎برند که کنترل ذهن خود را از دست می‎دهید و زمانی که چیزی را برای فروش به شما پیشنهاد می‎کنند، ممکن است ارزش آن را به اشتباه تخمین بزنید و پول بیش از حدی برای آن بپردازید.

منظور من این نیست که احساسات خوب «بد» هستند، بلکه می‎گویم باید درست مانند روحیه بد خود از روحیه خوب‎تان آگاه باشید.

6) از بالا به ماجرا بنگرید

تا حالا این اصطلاح را شنیده‎اید که فلان شخص «از بالا به ماجرا نگاه می‎کند»؟ چنین مفهومی در زمینه هوش هیجانی نیز قابل استفاده است. تصویر کنید می‎توانید از قالب شخصیتی خود خارج شوید و از بالا به خودتان بنگرید. مانند یک پرنده که بر فراز زمین پرواز می‎کند و تمامی صحنه را در دید دارد. اگر می‎توانستید دید اول شخص خود را محدود کنید و نگاهی جامع و کلی به زندگی خود داشته باشید، چه چیزهای بیشتری را می‎توانستید ببینید و به آن شکل درک کنید؟

حتی اگر نتوانید واقعا «از بالا به خودتان نگاه کنید»، شما همچنان می‎توانید درک خود نسبت به رفتارتان را گسترش دهید. باید از احساسات و افکار خود زمانی که شکل می‎گیرند، آگاه باشید. باید سعی کنید خودتان را در بین محرک و واکنش قرار دهید تا به خودتان اجازه دهید کل اطلاعات را پردازش کند و از بالا به ماجرا بنگرد. هدف این است که به خودتان احساسات واقعی که زیر تمامی لایه‎ها قرار دارد را یادآوری کنید.

به عنوان مثال، تصور کنید یک کودک دارید و می‎خواهید برای او غذای خوبی به عنوان شام از سبزیجات و گوشت سرو کنید. متوجه می‎شوید که او نمی‎خواهد این غذا را بخورد و غذا را روی زمین می‎ریزد تا شما تمیز کنید. درون خود غلیان احساس خشم را حس می‎کنید. اگر از بالا به ماجرا نگاه کنید، تنها یک والد را خواهید دید که نگران سلامت غذایی فرزند خود و جذب ویتامین بدن او به اندازه کافی است.

7) در رسانه به دنبال احساسات خود بگردید

همیشه ویدئوهای ویل اسمیت در یوتیوب من را شگفت‎زده می‎کند. او در یکی از ویدئوها به اسم «دویدن و خواندن» می‎گوید:

کلید زندگی دویدن و خواندن است. میلیاردها میلیارد انسان وجود داشته است و هیچ مشکلی نیست که هنوز حل نشده باشد....

همین قضیه در مورد احساسات درست است. احساسات خوب زیادی وجود دارند ولی آن‎ها برای هر کدام از ما یکسان هستند. شما اغلب اوقات حس می‎کنید «بی همتا» هستید و «هیچ کس شما را درک نمی‎کند» ولی این گفته به سادگی درست نیست.

به دنبال احساسات خود در کتاب‎ها، فیلم‎ها، آهنگ‎ها یا شعر بگردید. زمانی که یک فیلم شما را تکان می‎دهد، چیزی در مورد شما می‎گوید. اگر به موقعیت داخل فیلم و رفتار شخصیت‎ها دقت کنید، ممکن است چیزی را در مورد خودتان متوجه شوید. زمانی که حس می‎کنید یک آهنگ «برای شما» ساخته شده است، این آهنگ نیز همان پیام را دارد. به متن آهنگ دقت کنید و ببینید در مورد چه چیزی است. این قضیه به شما کمک خواهد کرد کلماتی را پیدا کنید که احساسات شما را بیان کنند.

8) ارزش‎های خود را دوباره بررسی و براساس آن عمل کنید

زندگی شما پویا است، شغل شما سخت است، خانواده‎تان انتظارات زیادی دارند. سعی می‎کنید زمانی را برای یادگیری، برای خوشی و حفظ آرامش ذهنی خود در نظر بگیرید. پاسخ دادن به ایمیل‎ها، پاسخ به تماسهای تلفنی، نظر گذاشتن در رسانه‎های اجتماعی. بازی با بچه‎هایتان، ورزش با دوستان، تماشای تلویزیون. تنها نصف این فعالیت‎ها کافی خواهد بود تا روز شما پر شود. همچنین باعث می‎شود به موارد بیرونی و نه درون خودتان توجه کنید.

اگر احساس سردرگمی می‎کنید، دست بکشید و ارزش‎های خود را بررسی کنید.

  • آیا حرفه شما در مسیری که می‎خواهید دارد پیش می‎رود؟
  • آیا شغل‎تان شما را ملزم به انجام کارهایی می‎کند که از انجام آن راحت نیستید؟
  • آیا همکاران به همان شکلی که دوست دارید با شما رفتار می‎کنند؟
  • آیا برای خانواده خود به اندازه کافی وقت دارید؟
  • آیا مسیر فعلی که در پیش گرفته‎اید شما را به جایی که می‎خواهید دو سال آینده باشید، می‎رساند؟

این سوالات، تنها نمونه‎پرسش‎هایی هستند که می‎توانید برای ارزیابی مجدد زندگی خود از نظر همخوانی با ارزش‎ها و باورهایتان استفاده کنید.

  • ارزش‎‌ها، چیزهایی هستند که به آن‎ها باور دارید (به عنوان مثال اعتماد، مسئولیت‎پذیری، استقامت).
  • ماموریت یعنی چطور می‎خواهید جهان را تغییر دهید (به عنوان مثال می‎خواهم فقیرترین افراد بتوانند سواد را بیاموزند).
  • هدف چیزی است که آن را نشانه گرفته‎اید (به عنوان مثال طی سه سال آینده می‎خواهم به مدیریت بخش فروش برسم).

9) خودتان را ارزیابی کنید (به ویژه تحت استرس و فشار)

خودشناسی تقریبا فرآیندی داخلی است ولی بعضی چیزها شرایط داخلی شما را نشان می‎دهند. عادت کنید این نشانه‎های خارجی را به صورت منظم بررسی کنید تا مطمئن شوید همه چیز در حالت قابل قبول خود قرار دارد.

  • ظاهر چهره شما به چه صورت است؟
  • آیا به صورت منظم صورت خود را اصلاح می‎کنید؟
  • آیا چشمانتان پف کرده است؟
  • آیا امروز صبح آرایش کردید؟

چه لباسی به تن دارید؟

  • آیا لباس‎های تنتان تمیز است؟
  • آیا چین و چروک دارید؟

میز کارتان به چه صورت است؟

  • همه چیز مرتب است؟
  • همه چیز آشفته و در هم ریخته است؟

وضعیت بدنتان چطور است؟

  • آیا سر به پایین و خیره به زمین راه می‎روید؟
  • آیا قدم‎های بلند بر می‎دارید؟

نسبت به خودتان در حالت عادی آگاهی داشته باشید و زمانی که احساس استرس می‎کنید در حالت هوشیاری قرار بگیرید. به هر چیزی که تغییر می‎کند، دقت کنید. اگر از این تغییرات آگاه باشید، ساده‎تر می‎توانید در آینده عوامل استر‎‌س‎زا را پیش از این که به ذهن هوشیارتان برسند، شناسایی کنید

10) نقطه کور را با بازخورد افراد پر کنید

در پایان باید پنجره‎هایی که به سمت آگاهی باز می‎شوند را به یاد داشته باشید. یک بخش خصوصی از شما وجود دارد که هیچ کس از آن آگاه نیست و یک بخش مشترک وجود دارد که عمومی است. اما همیشه نقطه‎ای وجود دارد که نمی‎بینید. این نقطه «نقطه کور» نامیده می‎شود. دیدگاه شما از خودتان هرگز نمی‎تواند منصفانه باشد، ولی سایرین ممکن است خود واقعی شما را ببینند.

از درخواست کمک از سایرین نترسید. شریک زندگی خود را به مکان راحتی ببرید و از او نظرش را در مورد خودتان بپرسید. دوستان خود را جمع کنید و با آن‎‌ها صحبت کنید. حتی از والدین خود بپرسید. همگی ما می‎دانیم که والدین ما بیش از حد مشتاق هستند نظرشان را به ما بگویند.

به قوانین برقراری ارتباط دقت کنید. اگر درخواست نظر می‎کنید، باید بیشتر از حرف زدن، گوش کنید. صادق و پذیرا باشید. حالت دفاعی به خود نگیرید چون افرادی که بیشتر از همه به شما نزدیک هستند فقط می‎خواهند کمک کنند.

جمع‎بندی

یکی از ارکان زندگی موفق هوش هیجانی است و یکی از ارکان هوش هیجانی خودشناسی است. هوش هیجانی در اختیار شما اطلاعاتی در مورد عواطف خودتان و عواطف افراد اطرافتان می‎گذارد و خودشناسی باعث می‎شود بدانید چطور عواطف خود، دلیل شکل‎گیری آن‎ها و واکنشی که نسبت به آن‎ها دارید را شناسایی کنید. با گذشت زمان و استمرار، می‎توانید حتی یاد بگیرید چطور ‎‎‎آن‎ها را کنترل کنید تا در جهت اهداف شما و در اختیار ذهنتان باشند.

اکثر افراد بدون دقت به عواطف خود، زندگی‎شان را طی می‎کنند، یا کاملا آن‎ها را نادیده می‎گیرند یا به آن‎ها اجازه می‎دهند زندگی‎شان را کنترل کنند. عواطف نیروی قدرتمند هستند که می‎توانند در زندگی شما معجزه بیافرینند یا به طور کامل آن را خراب کنند. این وظیفه ذهن شما است که یاد بگیرد آن‎ها را شناسایی کند و خودش را بین عواطف و واکنش فیزیکی قرار داد. با یادگیری این مهارت، شما در نهایت می‎توانید کنترل افسار زندگی‎تان را به دست بگیرید.


هوش هیجانی شخصیت شناسی توسعه فردی خودشناسی


برای ثبت نظر بایستی ابتدا وارد شوید.